سربازان کوچولو

همان سان که مادر مریم فرزند خود را نذر دیر کرد من نیز فرزند خود را فدایی تو کردم ای یوسف زهرا

داستانک های طهورا خانم

پیش نمایش مطلب شما : - دیشب موقع خواب کردن طهورا میگفت فامیل خدا چیه؟ من اول گفتم خدا فامیل نداره اما طهورا قبول نمیکرد ومن که نمیدونستم چی جواب بدم حواسش رو پرت کردم اما بعد که خوب فکر کردم دیدم میتوانستم همه اسم های خدا رو بهش بگم . بچه ها هم چه سوال های فسلفی رو میپرسن - کلاس قرآن طهورا موقع تموم شدن ازشون میخواد تا هر کس یه دعا کنه. طهورا هم یاد گرفته و یه دعای جدید ساخته . دست هاش رو میگیره جلوی چشماش و میگه خدایا پدر و مامان رو شفاااااا بده . آمین .
15 بهمن 1396

بدون عنوان

خیلی وقت بود که چیزی ننوشته بودم مدام تو برنامه هام مینوشتم سر زدن به وبلاگ و به روز رسانی اما نمیشد و هر بار به دلیلی . به یادم می آمد که وبلاگ نویسی رو با این نیت شروع کردم تا مسیررشد بچه ها رو ثبت کنم تا همیشه براشون یادگاری بمونه و این کار رو وظیفه خودم میدونستم و حالا دوباره اومدم تا بنویسم از امروز و دیروز . برای شما طاهای مهربون و طهورای عزیزم . دوباره سلام نی نی بلاگ
7 بهمن 1396

محمد طاها به پیش دبستانی می رود

- پنج شنبه 16 مهر - محمد طاها - پیش دبستانی پیام رستگاران - صبح خانوادگی رفتیم مدرسه گفتند آقایون نیستند و فقط مادرها . در نتیجه آقا رفت و ما ماندیم . تا همه جمع شوند کمی طول کشید . حدود 8و نیم بود که مراسم شد . اول آقای ذاکری که گویا ازمسولین پیش دبستانی است شروع کرد و یه نیم ساعتی با بچه ها قرآن و شعر خواندند و بازی کردند . بعد خود مدیر مدرسه که روحانی هم هست بچه ها و مادرهاشون رو از زیر قرآن رد کردند. من و طهورا با طاها رفتیم سر کلاسشون خیلی قشنگ تزیین شده بود . طاها سریع جدا شد منم خداحافظی کردم تا در جلسه ای که برای مادرها تشکیل داده بودند شرکت کنم. توی جلسه که حدود یک ساعت و نیم طول کشید مدیر راجع به اهداف پ...
25 مهر 1394

اولین سفر مردانه آقا طاها

- محمد طاها و محمد علی - محمد طاها با عمو محمد مهدی  - این سفر مشهد یه جوری خیلی خاص بود . نزدیک های ظهر جمعه بود. داشتیم وسایلمون رو آماده میکردیم که بریم خونه مامان محبوبه که موبایل عباس آقا زنگ خورد آقا حامد بود. صداشون می اومد آقا میگفت : نه، نمیتونم جلسه دارم .حالا کی هست ؟ خوب .باشه دستت درد نکنه .اگه خواستم زنگ میزنم خداحافظ . شستم خبردار شد که راجع به مشهده . گفتم برو خیلی خوبه تولد امام رضا . محمد طاها هم نشسته بود اونم گفت منم میام یه دفعه قضیه جدی شد. آقا گفت مامان نمی یاد ها ! گفت من باهات میام در عرض چند دقیقه ورق برگشت آقا زنگ زد به آقا حامد و بلند شدند یه ساعته آماده شدیم رفتیم دنبال عمو محمد مهدی و د...
23 آذر 1393

خاطره های کوچولو از کوچولوها

- محمد طاها از من پرسید : مامان میوه صورتی چی داریم ؟ گفتم : صورتی ! نداریم. گفت : چرا داریم! تمشک کوچیک صورتیه دیگه   - طاها کلاس ژیمناستیکش برگزار نشد . گفت : من مخرصی هستم.   -  توی خانه دایی اکبر داشتم به طاها غذا می دادم که یکدفعه پرسید : مامان طهورا بزرگ بشه با کی ازدواج میکنه ؟ گفتم : نمی دونم . طاها گفت : من میدونم با من ازدواج میکنه   - طهورا دیگه غریبی میکنه . توی بغل کسی که نمیشناسه گریه می کنه. دیروز با دستش عروسک رو گرفت. از خودش سر و صدا در میاره مثل کسی که بخواد حرف بزنه.   ...
25 شهريور 1393